۰۵ بهمن ۱۳۸۷
تاكسي نوشت نيست 252
مي گويم: تنهايي.
مي چرخد و مي چرخد
با ديوار و در و دريچه كولري كه با پلاستيك مسدود شده است، برخورد مي كند.
مي شنوم: تنهايي. تنهايي. تنهايي.
مي گويم: من.
مي پيچد و مي پيچد
و آرام بر قاليچه ته نشين مي شود.
مي شنوم: تويي وجود ندارد.
مي گويم: تو.
مي لغزد و مي لغزد
و از خاطراتم فرو مي افتد.
مي شنوم: ....
تنهايي...