مي داني تا بحال چند نفر از تو عبور كرده اند؟
اين سوال را وقتي از خودم مي پرسم كه تمام دستم رنگي است. نمي دانم چرا زمان نقاشي كشيدن ناگهان خاطرات، خودشان را پديدار مي كنند كه حتي اطلاق لفظ " خاطره" برايشان خنده دار است. چرا كه اگر خاطره بودند حتما گوشه اي مانده بودند. اما اين " ناگهان"ي بودنشان، مي ترساندم. ناگهان با يك انسان ديگري مواجه مي شوم كه گويي هيچ نسبتي با من امروزم ندارد. مطلقا هيچ نسبتي. هراس آور است. وقتي نقاشي مي كشم دلهره ها به سراغم مي آيند. پشت سرم مي ايستند. احساس غريبه بودن بهم دست مي دهد. گويي اصلا خودم را نمي شناسم و اين وحشتناك است. مي تواني با خودت كنار بيايي كه صميمي ترين دوستت را نشناسي. مي تواني با خودت كنار بيايي كه سر از روابطت درنمي آوري. مي تواني به همه چيز و همه كس شك كني. اما خودم چه؟ زمان نقاشي كشيدن انگار كسي از پشت شيشه نگاهم مي كند، سرم را كه برمي گردانم خود غريبه ام را مي بينم كه آرام و بي صدا ايستاده است و نظاره ام مي كند. مي ترسم. خيلي مي ترسم.
من با غريبه ها راحتترم.جديدن .حرف دارند واسه گفتن.آشناها هر چند آشنا بعضي وقتها آنقدر غريب مي شن كه براي كشف دوبارشون بايد كلي وقت و انرژي بگذاري.غريبها هرچند نا آشنا و نچسب بعضي وقتها براي من كه از هرچه آشناست دلگيرم ،بهترن.حداقل الان كه اين جوريه .تا بعد نمي دونم چي پيش مياد.
نگران نباشيد. هنگام نقاشي كشيدن، ضمير ناخودآگاهتون بيدار ميشه فقط. احساس امنيت مي كنيد و كودك درونتون خودشو نشون ميده. حالا آروم شديد؟ يه كتاب خوندم در اين باره. همون كه ايده آتش بس رو ميلاني ازش گرفت. اسمش الان يادم نمياد.
چه ترسناك!