<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<!-- Generated by: http://www.phpclasses.org/rsswriter $Revision: 1.11 $ -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
 <channel>
  <title>وبلاگ محمدرضا شاهرخی‌نژاد</title>
  <description>www.shahrokhi.akkasee.com</description>
  <link>http://www.shahrokhi.akkasee.com</link>
  <image>
   <link>http://www.shahrokhi.akkasee.com</link>
   <url>http://www.akkasee.com/admin/interface/images/logo.gif</url>
   <title>وبلاگ محمدرضا شاهرخی‌نژاد</title>
  </image>
  <item>
   <description>این وبلاگ به اینجا منتقل شده است.</description>
   <link>http://www.shahrokhi.akkasee.com/15026</link>
   <title>انتقال وبلاگ</title>
   <dc:date>Wed, 28 Jan 2009 14:43:00 +0330</dc:date>
   <dc:creator>محمدرضا شاهرخی‌نژاد</dc:creator>
   <guid>http://www.shahrokhi.akkasee.com/15026</guid>
  </item>
  <item>
   <description>مي دوني؟ ماجرا چيز ديگري ست. &#13;&#10;  دايم بايد بشنوم كه از تو بعيد است. &#13;&#10;  - اي بابا محمدرضا تو يه حرفه اي هستي... تو ديگه چرا؟&#13;&#10;  مي گويم اينجاي كار اشتباه است به نظر من. مي شنوم:&#13;&#10;  - تو يه حرفه اي هستي بايد يه جوري حلش كن.&#13;&#10;  مي گويم چطوري؟ مي شنوم:&#13;&#10;  - از تو بعيده به خدا.&#13;&#10;  تلفنم زنگ مي زند:&#13;&#10;  - آقاي شاهرخي ن‍ژاد... فردا منتظرتون هستم.&#13;&#10;  فردا مي روم گالري. &#13;&#10;  - نظرتون چيه؟&#13;&#10;  مي گويم بگذاريد من هم نقاشي نگاه كنم. مي شنوم:&#13;&#10;  - آخه شما كه مي نويسيد...يه چيزي بگوييد...&#13;&#10;  دلم مي خواهد دليل ...</description>
   <link>http://www.shahrokhi.akkasee.com/13995</link>
   <title>تاكسي نوشت نيست 258</title>
   <dc:date>Tue, 27 Jan 2009 20:37:00 +0330</dc:date>
   <dc:creator>محمدرضا شاهرخی‌نژاد</dc:creator>
   <guid>http://www.shahrokhi.akkasee.com/13995</guid>
  </item>
  <item>
   <description>هنگام استفاده از آب به علائم هشداردهنده توجه كنيد.</description>
   <link>http://www.shahrokhi.akkasee.com/13986</link>
   <title>تاكسي نوشت نيست 257</title>
   <dc:date>Tue, 27 Jan 2009 12:30:00 +0330</dc:date>
   <dc:creator>محمدرضا شاهرخی‌نژاد</dc:creator>
   <guid>http://www.shahrokhi.akkasee.com/13986</guid>
  </item>
  <item>
   <description>تا بحال با خودت فكر كرده اي&#13;&#10;  كه&#13;&#10;  چند نفر از ميان ات عبور كرده اند؟&#13;&#10;  در ايستگاه اتوبوس نشسته ام&#13;&#10;  و انسان هايي را نگاه مي كنم&#13;&#10;  كه&#13;&#10;  پشت شيشه رويا مي بينند در حاليكه گردن شان روي شانه شان سنگيني مي كند.&#13;&#10;  منتظر هيچ اتوبوسي نيستم.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; منتظر هيچ اتوبوسي پر از رويا نيستم.&#13;&#10;  نشسته ام و نگاه مي كنم روياهايي را &#13;&#10;  كه &#13;&#10;  پشت پنجره عرق كرده اند از فرط خستگي ميان ايستگاه انقلاب و آزادي.&#13;&#10;  ميان ...</description>
   <link>http://www.shahrokhi.akkasee.com/13980</link>
   <title>تاكسي نوشت نيست 256</title>
   <dc:date>Mon, 26 Jan 2009 14:57:00 +0330</dc:date>
   <dc:creator>محمدرضا شاهرخی‌نژاد</dc:creator>
   <guid>http://www.shahrokhi.akkasee.com/13980</guid>
  </item>
  <item>
   <description>دیروز با مهدی تا دیروقت سر کار بودیم. مهدی گفت بریم یه جا بشینیم یه چیزی بخوریم. رفتیم گاندی. سرد بود. سعی کردیم کمی به روی خودمان نیاوریم که چقدر همه چیز این چند وقت سرکار بهم ریخته بوده است. با یارعلی سر به سر گذاشتم. خندیدیم. آمدیم بیرون سیگار دود کنیم. سرد بود. به مهدی گفتم مادرم بزرگم می گفت هروقت زیاد خندیدی بدون که یه جایی از دماغت درمیاد! حالا من می ترسم گه ماجرا دربیاد. خندیدیم. برف ریزی می آمد. &#13;&#10;  ساعت 9:30 بود، رامت زنگ زد. پرسید که کدوم گوریم. ما هم گفتیم که داریم یخ می زنیم ولی ...</description>
   <link>http://www.shahrokhi.akkasee.com/13972</link>
   <title>تاکسی نوشت نیست 255</title>
   <dc:date>Sun, 25 Jan 2009 13:22:00 +0330</dc:date>
   <dc:creator>محمدرضا شاهرخی‌نژاد</dc:creator>
   <guid>http://www.shahrokhi.akkasee.com/13972</guid>
  </item>
  <item>
   <description>مي داني تا بحال چند نفر از تو عبور كرده اند؟&#13;&#10;  اين سوال را وقتي از خودم مي پرسم كه تمام دستم رنگي است. نمي دانم چرا زمان نقاشي كشيدن ناگهان خاطرات، خودشان را پديدار مي كنند كه حتي اطلاق لفظ &amp;quot; خاطره&amp;quot; برايشان خنده دار است. چرا كه اگر خاطره بودند حتما گوشه اي مانده بودند. اما اين &amp;quot; ناگهان&amp;quot;ي بودنشان، مي ترساندم. ناگهان با يك انسان ديگري مواجه مي شوم كه گويي هيچ نسبتي با من امروزم ندارد. مطلقا هيچ نسبتي. هراس آور است. وقتي نقاشي مي كشم دلهره ها به سراغم مي آيند. پشت سرم مي ...</description>
   <link>http://www.shahrokhi.akkasee.com/13960</link>
   <title>تاكسي نوشت نيست 254</title>
   <dc:date>Sat, 24 Jan 2009 19:30:00 +0330</dc:date>
   <dc:creator>محمدرضا شاهرخی‌نژاد</dc:creator>
   <guid>http://www.shahrokhi.akkasee.com/13960</guid>
  </item>
  <item>
   <description>یکی از دوستانم 4 شنبه می گفت: امیدوارم برف بیاید تا تعطیلات خوبی داشته باشم. &#13;&#10;  وقتی خواستم بین نقاشی،&amp;nbsp;استراحت کنم آمدم پشت پنجره و به چسبکی نگاه کردم که از حیاط خانه ام سرک کشیده و همه جا رفته است. پکی به سیگارم زدم همراه با کمی چایی. با خودم فکر کردم چقدر زندگی شبیه نقاشی ست. منطق خودش را دارد این لامصب. هرچقدر می خواهی راهی میان رنگ و فرم پیدا کنی بازهم هرکجا می خواهد می رود. گیرم تمام کتاب های جهان را خواندی باشی. گیرم تمام طراحی های جهان را کرده باشی. گیرم تمام&amp;nbsp;مکتبخانه های ...</description>
   <link>http://www.shahrokhi.akkasee.com/13957</link>
   <title>تاکسی نوشت نیست 253</title>
   <dc:date>Sat, 24 Jan 2009 13:30:00 +0330</dc:date>
   <dc:creator>محمدرضا شاهرخی‌نژاد</dc:creator>
   <guid>http://www.shahrokhi.akkasee.com/13957</guid>
  </item>
  <item>
   <description>مي گويم: تنهايي.&#13;&#10;  مي چرخد و مي چرخد&#13;&#10;  با ديوار و در و دريچه كولري كه با پلاستيك مسدود شده است، برخورد مي كند.&#13;&#10;  مي شنوم: تنهايي. تنهايي. تنهايي.&#13;&#10;  مي گويم: من.&#13;&#10;  مي پيچد و مي پيچد&#13;&#10;  و آرام بر قاليچه ته نشين مي شود.&#13;&#10;  مي شنوم: تويي وجود ندارد.&#13;&#10;  مي گويم: تو.&#13;&#10;  مي لغزد و مي لغزد&#13;&#10;  و از خاطراتم فرو مي افتد.&#13;&#10;  مي شنوم: ....</description>
   <link>http://www.shahrokhi.akkasee.com/13956</link>
   <title>تاكسي نوشت نيست 252</title>
   <dc:date>Sat, 24 Jan 2009 13:19:00 +0330</dc:date>
   <dc:creator>محمدرضا شاهرخی‌نژاد</dc:creator>
   <guid>http://www.shahrokhi.akkasee.com/13956</guid>
  </item>
  <item>
   <description>اينجا يك دادگاه است.&#13;&#10;  قاضي درون آيينه ايستاده است.&#13;&#10;  محل دادگاه در يك اتاق كاشي كاري شده است.&#13;&#10;  ...</description>
   <link>http://www.shahrokhi.akkasee.com/13911</link>
   <title>تاكسي نوشت نيست 251</title>
   <dc:date>Tue, 20 Jan 2009 16:16:00 +0330</dc:date>
   <dc:creator>محمدرضا شاهرخی‌نژاد</dc:creator>
   <guid>http://www.shahrokhi.akkasee.com/13911</guid>
  </item>
  <item>
   <description>هميشه ماجرا از يك جايي شروع مي شود ولي معلوم نيست به كجا ختم مي شود.</description>
   <link>http://www.shahrokhi.akkasee.com/13909</link>
   <title>تاكسي نوشت نيست 250</title>
   <dc:date>Tue, 20 Jan 2009 11:37:00 +0330</dc:date>
   <dc:creator>محمدرضا شاهرخی‌نژاد</dc:creator>
   <guid>http://www.shahrokhi.akkasee.com/13909</guid>
  </item>
 </channel>
</rss>