صبح از خواب بیدار شدم. موزیک را راه انداختم. داشتم آماده می شدم برم روزنامه. جلوی آیینه داشتم مسواک می زدم که دیدم یک چیزی روی موهایم نشسته. دست کشیدم... نرفت. باز هم دست کشیدم...باز هم نرفت. سرم را خم کردم. اول متوجه نشدم. همچنان مسواک می زدم. ناگهان دیدمش... یک موی سفید.

به روز خدافظی نزدیک می شم.

x.jpg

به جان شما من نمي دانم چرا در اين مملكت مواد توهم زا به فروش مي رود. امروز صبح داشتم مي آمدم مجله. عقب نشسته بودم، وسط. يك آقا سمت چپم و يك خانم نشست سمت راستم. يك دختر جوان هم نشسته بود جلو. خانم سمت راستي يك عدد 2000 توماني داد به راننده و گفت: سر ظفر پياده ميشم. راننده كرايه را كم كرد و پول را گرفت جلوي دختر جوان. دختر نگاهي به راننده كرد و گفت: من پول ندادم كه... راننده از آيينه نگاهي به من كرد. من هم به روي خودم نياوردم تا بازي ادامه يابد. پول را آورد عقب. زن سمت راستي عين هويج زل زد به اسكناس ها. راننده گفت: پس كي پول داد؟ من باز سكوت كردم همراه با لبخند! هيچ كس حرفي نزد. راننده گفت: اصلا كسي پول داد؟ من نگاه كردم به زن سمت راستي، خود هويج بود. دست راننده بالا مانده بود. از آنجا كه همه جا آدم هاي خودشيرين پيدا مي شوند، مرد سمت چپي گفت: پول ها مال اين خانومه. زن سمت راستي گفت: آره آره من پول دادم. بازي تمام شد.
صفحه 1 از 81
[1]  2  ... > >> >>| صفحه بعدی